حکمرانیِ خردمندانه؛ درسهای توسعهای از شاهنامه فردوسی
یادداشت مهمان؛ عیسی بزرگ زاده، کارشناس توسعه و سخنگوی صنعت آب کشور؛ بانگِ آغازینِ فردوسی تنها پاسداشت زبان نیست؛ پیمانی است با خرد و زیستنِ جمعی. اگر «توسعه» را فرایندی نهادی، اجتماعی، فرهنگی و انسانی بدانیم، شاهنامه منبعِ زندهای است برای بازآفرینیِ معیارها و نهادها. مجموعهای از روایتها که میتواند ارزشها، الگوها و هشدارهای اخلاقی را در سیاستگذاری و قواعدِ حکمرانی به کار گیرد.
در پهنه داستانها، شخصیتها کارکردی فراتر از نقشِ داستانی دارند. آنان نقابِ معانیِ جمعیاند که میتوانند برای سیاستگذاران و کنشگرانِ اجتماعی چارچوبِ مفهومسازی فراهم کنند.
این نوشته کوششی است مقدماتی برای خوانشی توسعه محور از شاهنامه. در این مختصر تلاش می شود تا پیامهای توسعه ای پنهان در چند شخصیتِ مشهورِ شاهنامه آشکارسازی شود. باشد تا کارشناسان توسعه و شاهنامه شناسان فصلی نو بگشایند و دادِ سخن بستانند.
رستم
رستم تصویری از مهارت، شهامت، تجربه و مسئولیتِ شخص در برابر جامعه است؛ او یادآورِ نیاز به نهادهای آموزشیِ فنی و تربیتِ رهبرانِ بومی است. اما تنهایی و تراژدیهایش هشدار میدهد که مهارتِ فردی بدون نهاد پاسخگو ممکن است به انزواء و خشونت بیانجامد. داستان رستم به ما می گوید که جامعه حتی با وجود ابرقهرمانان به نهادهای فراگیر نیازمند است. توسعه نه با فرد که با افراد سازمانیافته، آن هم در بستر حقوقی بسامان میسر میشود. به دیگر بیان، ابرقهرمان توسعه کسی است که سببساز رونق نهادهای شفاف و منصف شود.
سهراب
تراژدی سهراب آینهای از گسستِ میان نسلها و پیامدهای فقدانِ گفتگوی میاننسلی است. پدری که پسر نمی شناسد و از کژشناسی پهلوی پسر می شکافد. توسعه پایدار نیازمند کانالهای انتقالِ دانش، اعتماد و فرصتهای مشارکتِ نسلِ جوان است.
سیاوش
نمادِ پاکی و عدالتخواهی که قربانیِ نابرابریِ ساختاری، بی عدالتی نهادی و تزلزلِ مشروعیت میشود. درسِ سیاوش روشن است، مشروعیتِ حکمرانی زیربنای تابآوریِ جامعه است.
اسفندیار
قهرمانی مقید به وظیفه که پیامدِ انعطافناپذیریِ قدرت را آشکار میسازد؛ این داستان درسی است برای نیازِ توازنِ قدرت و سازوکارهای مصالحه در فرآیندهای توسعه. از منظرِ توسعه، روایتِ او پرسشی درباره هزینههای تحکّمِ قدرت و ضرورتِ رعایتِ توازن در ساختارهای حکومتی مطرح میکند.
سیمرغ
نهادِ دانایی و حافظِ جمعی. پرندهای که زال را پرورد و مرهمِ زخمها شد، نمادِ انتقالِ دانشِ بومی و حکمتی است که نهادینه شده و نسل به نسل منتقل میشود. در زبانِ سیاستگذاری مدرن، «سیمرغسازی» یعنی تأسیسِ مراکزِ نوآوریِ پایدار که دانشِ محلی را به راهحلهای عملی پیوند میدهند. نهادهایی که قادرند راهحلهای بومی را برای چالشهای توسعه تولید کنند.
تهمینه، نوشآفرین و دیگران
زنان در شاهنامه نه صرفاً بازیگرانِ پسزمینه که حاملِ نیروی نرمِ اجتماعیاند؛ آنان شبکهساز، بازتولیدکننده ارزشهای فرهنگی و محورِ پایداریِ خانه و جامعهاند. تهمینه مادری حسابگر و شجاع است که نشان میدهد زنان کلیدِ تولیدِ سرمایه انسانی و فرهنگیاند. نوشآفرین و دیگر حضورهای زنانه نمادِ خلاقیت و بازتولیدِ هویتیاند؛ نادیدهگرفتنِ نقشِ آنان، تقلیلِ ظرفیتِ توسعه است.
جمشید و ضحّاک
صعودِ جمشید و سقوطِ او و نیز حاکمیتِ ضحّاک تمثیلی از رشدِ نامتعادل و استیلا بر منابع است. پیامِ کهنِ این بخش با آموزههای پایداریِ زیستمحیطی و عدالتِ توزیعی همراستاست. توسعهای که مشارکت، تنوع و نهادهای پاسخگو نداشته باشد، شکننده و آسیبپذیر است.
پایان سخن آن که شاهنامه کارگاهی زنده است؛ کارگاهی برای ساختِ جمعیِ آینده. مأمنی برای بازآفرینیِ معیارها و نهادهای سازنده توسعهای انسانی است. خوانشی انتقادی و خلاق از پهلوانان، زنان و داستانهایش میتواند الگوهایی برای سیاستگذاریِ پایدار، شمولآور و معناگرا فراهم آورد.




